وَ قَبْرٌ بِطُوسٍ یَا لَهَا مِنْ مُصِیبَةٍ تَوَقَّدَ فِی الْأَحْشَاءِ بِالْحُرُقَاتِ‏
56 بازدید
تاریخ ارائه : 10/6/2014 3:29:00 PM
موضوع: امامت و مهدویت

حسين بن ابراهيم بن احمد بن هشام مؤدّب (كه همان مكتّب است) و علىّ بن عبد اللَّه ورّاق- رضى اللَّه عنهما- بسند مذكور در متن از عبد السّلام هروىّ روايت كرده‏اند كه گفت: دعبل خزاعى در آن هنگام كه حضرت در مرو نزول اجلال فرموده بود بر على بن موسى الرّضا عليهما السّلام وارد شد و به امام گفت:

يا ابن رسول اللَّه من قصيده‏اى ساخته و سوگند ياد كرده‏ام كه براى احدى قبل از شما نخوانم، حضرت فرمود: بخوان آن را، دعبل شروع كرد بخواندن قصيده‏اى كه يك سطرش اين است خواند:

         مدارس آيات خلت من تلاوة             و منزل وحى مقفر العرصات‏[1]

  تا بدان جا رسيد كه:

         أرى فيئهم في غيرهم متقسما             و أيديهم من فيئهم صفرات‏[2]

 حضرت عليه السّلام گريست، و فرمود: راست گفتى اى خزاعى همين طور است،

و چون دعبل به اين بيت رسيد كه:

         إذا وتروا مدّوا إلى واتريهم             أكفّا عن الاوتار منقبضات‏[3]

  امام عليه السّلام كف دو دستش را ميچرخانيد و زير و رو ميكرد و ميفرمود: آرى اين چنين است، دستها بسته است، و چون باين بيت رسيد:

         لقد خفت في الدّنيا و ايام سعيها             و إنّى لأرجو الامن بعد وفاتى‏[4]

  فرمود: خداوند تو را از فزع اكبر كه قيامت است از عذاب در امان دارد، و چون به اين بيت از قصيده رسيد:

         و قبر ببغداد لنفس زكيّة             تضمّنها الرّحمن في الغرفات‏[5]

امام عليه السّلام گفت: آيا در اينجا دو بيت بقصيده‏ات بيفزايم تا كامل‏

گردد؟  دعبل عرضكرد: يا ابن رسول اللَّه بفرماييد.

حضرت اين دو بيت را اضافه كرد:

         و قبر بطوس يا لها من مصيبة             توقّد في الأحشاء بالحرقات‏

            إلى الحشر حتّى يبعث اللَّه قائما             يفرّج عنّا الهمّ و الكربات‏[6]

دعبل گفت: يا ابن رسول اللَّه بفرمائيد كه در طوس قبر كيست؟ حضرت فرمودند: آن قبر من است كه روزگارى نمى‏گذرد مگر اينكه طوس محلّ آمد و رفت شيعيان و زوّار قبر من مى‏شود، و اعلام ميكنم كه هر كس مرا در زمان غربت قبرم در طوس زيارت كند او در درجه من با من همدم خواهد بود در حالى كه خداوند او را از گناه پاك و آمرزيده باشد.

سپس حضرت پس از اينكه قصيده دعبل بپايان رسيد از جاى برخاست و دعبل را گفت كه بر جاى خود بماند، و به درون خانه رفت، و ساعتى گذشت خادم آن حضرت با كيسه‏اى از زر كه داراى يك صد دينار بود بيرون آمد، و آن را به دعبل داد- و سكه آن دينارها بنام حضرت بود- و به دعبل گفت: مولايت فرموده است: اين كيسه زر را نفقه خود كن، دعبل گفت: بخدا سوگند من‏ براى اخذ صله بدينجا نيامده‏ام (1) و اين قصيده را بطمع مال نسروده‏ام، و مال را نستاند و ردّ كرد، و تقاضاى جامه‏اى از جامه‏هاى آن حضرت را نمود كه بدان تبرّك جسته و خود را مشرّف بآن جامه نمايد، پس امام عليه السّلام جبّه‏اى خزّ با همان كيسه زر توسّط خادمش به او عطا فرمود، و خادم را دستور داد به دعبل بگويد كه اين مال را بپذيرد زيرا بدان محتاج خواهد شد، و آن را باز نگرداند، دعبل سرّه زر را با آن جبّه پذيرفت، و بسوى مرو با قافله‏اى بيرون آمد، و چون به «ميان «قوهان» رسيدند- كه نام موضعى است نزديك طوس-، راهزنان قافله را ربودند و تمامى اموال را تصرّف كردند، و اهل قافله را اسير كرده كتفهاى آنان را بستند، و دعبل خود از كسانى بود كه دستگير شده و كتف او را بسته بودند، و حراميان مشغول تقسيم اموال شدند. در ميان دزدان مردى باين شعر دعبل تمثّل جست:

         أرى فيئهم في غيرهم متقسّما             و أيديهم من فيئهم صفرات‏

 دعبل از وى اين شعر را شنيد، از آن مرد پرسيد اين شعر از كيست؟ مرد گفت: از يك شخصى است كه از قبيله خزاعه ميباشد و او را دعبل بن علىّ‏

گويند، گفت آن خزاعىّ من هستم و نامم دعبل است و اين قصيده را من سروده‏ام كه يك بيتش اينست كه تو بدان تمثّل جستى، آن مرد فورى خود را برئيسشان در حالى كه بالاى تپّه‏اى مشغول نماز بود رسانيد- و او از طرفداران اهل بيت بود- و ماجرا را بوى خبر داد، رئيسشان نيز شخصا بپاى خويش نزد دعبل آمد و ايستاد و گفت: آيا تو دعبلى؟ گفت: آرى، مرد گفت: قصيده را برايم بخوان، دعبل قصيده را بتمامه براى او خواند، مرد كتف او را باز كرد و دستور داد كتف تمامى قافله را باز كردند و آزاد نمودند و از براى احترام دعبل تمامى اموال را به آنان ردّ كردند، و دعبل براه افتاد و آمد تا بشهر قم رسيد، اهل آنجا از وى تقاضا كردند كه قصيده خود را براى ايشان بخواند، دعبل گفت: همگى بمسجد جامع بيائيد! و وقتى همه در مسجد جمع شدند آنگاه بمنبر رفته و قصيده خود را براى اهل قم خواند، و مردم براى او صله آوردند از مال و خلعت بسيار، و خبر از جبّه يافتند، از او درخواست كردند كه آن را بهزار دينار زر به آنان بفروشد، دعبل حاضر نشد، از او خواستند كه قطعه و پاره‏اى از آن را بهزار دينار بديشان بفروشد، باز حاضر نشد، و از قم رهسپار شهر و ديار خويش گشت، و چون از آباديهاى قم بيرون شد، عدّه‏اى جوان عرب از پشت سر به او

رسيدند، و جبّه را از وى بستاندند،  دعبل ناچار به قم بازگشت، و از آنان بالتماس، جبّه را طلب كرد، جوانان از دادن آن امتناع ورزيدند، و بزرگتران را كه نظر داشتند جبّه را به او باز پس دهند نافرمانى كردند، بدعبل گفتند: راهى براى گرفتن آن جبّه ندارى، قيمتش را از ما بستان، هزار دينار زر بگير و برو، دعبل قبول نميكرد، تا اينكه از بازپس دادن آنان مأيوس گشت، ناچار درخواست كرد كه پاره‏اى از آن را به وى دهند، جوانان اين پيشنهاد را پذيرفتند، و بعض آن را بوى تسليم كردند و قيمت باقى آن را هزار دينار به او دادند، دعبل عزيمت نموده روانه شهر خويش گشت، و چون بمنزل رسيد ديد هر چه داشته است دزدان ربوده‏اند، لذا آن يك صد دينارى كه امام به او داده بود هر دينارى را به يك صد درهم فروخت، و ده هزار درهم بدست آورد، آنگاه بياد گفتار امام عليه السّلام افتاد كه فرموده بود: «تو بدان دينارها محتاج خواهى شد»، و كنيزى داشت كه او را سخت دوست ميداشت، آن كنيز را چشم درد حاصل شد، چشم دردى سخت، و طبيبان را به بالين او آورده به او نظرى كردند و گفتند: امّا چشم راستش معالجه پذير نيست و كور شده است و امّا چشم چپش را معالجه ميكنيم و ميكوشيم كه بهبود يابد، و اميدواريم معالجه شود، دعبل سخت ناراحت‏ شده و اندوهى گران او را فرا گرفت و بيتاب شد  و بيادش آمد كه رشته‏اى از آن جبّه نزد اوست، آن را بياورد و دو چشم جاريه را در اوّل شب با آن ببست و چون صبح شد چشمان كنيز ببركت حضرت رضا- عليه السّلام- از اوّل بهتر و سالمتر شده بود.

متن عربی حدیث

حَدَّثَنَا الْحُسَيْنُ بْنُ إِبْرَاهِيمَ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ هِشَامٍ الْمُؤَدِّبُ وَ عَلِيُّ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ الْوَرَّاقُ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمَا قَالا حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ بْنِ هَاشِمٍ عَنْ أَبِيهِ إِبْرَاهِيمَ بْنِ هَاشِمٍ عَنْ عَبْدِ السَّلَامِ بْنِ صَالِحٍ الْهَرَوِيِّ قَالَ دَخَلَ دِعْبِلُ بْنُ عَلِيٍّ الْخُزَاعِيُّ ره عَلَى عَلِيِّ بْنِ مُوسَى الرِّضَا ع بِمَرْوَ فَقَالَ لَهُ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ ص إِنِّي قَدْ قُلْتُ فِيكَ قَصِيدَةً وَ آلَيْتُ عَلَى نَفْسِي أَنْ لَا أُنْشِدَهَا أَحَداً قَبْلَكَ فَقَالَ ع هَاتِهَا فَأَنْشَدَهُ‏

          مَدَارِسُ آيَاتٍ خَلَتْ مِنْ تِلَاوَةٍ             وَ مَنْزِلُ وَحْيٍ مُقْفِرُ الْعَرَصَاتِ‏

فَلَمَّا بَلَغَ إِلَى قَوْلِهِ‏

          أَرَى فَيْئَهُمْ فِي غَيْرِهِمْ مُتَقَسِّماً             وَ أَيْدِيَهُمْ مِنْ فَيْئِهِمْ صِفْرَاتٍ‏

 بَكَى أَبُو الْحَسَنِ الرِّضَا ع وَ قَالَ لَهُ صَدَقْتَ يَا خُزَاعِيُّ فَلَمَّا بَلَغَ إِلَى قَوْلِهِ‏

          إِذَا وُتِرُوا مَدُّوا إِلَى وَاتِرِيهِمْ             أَكُفّاً عَنِ الْأَوْتَارِ مُنْقَبِضَاتٍ‏

 جَعَلَ أَبُو الْحَسَنِ ع يُقَلِّبُ كَفَّيْهِ وَ يَقُولُ أَجَلْ وَ اللَّهِ مُنْقَبِضَاتٍ فَلَمَّا بَلَغَ إِلَى قَوْلِهِ‏

          لَقَدْ خِفْتُ فِي الدُّنْيَا وَ أَيَّامِ سَعْيِهَا             وَ إِنِّي لَأَرْجُو الْأَمْنَ بَعْدَ وَفَاتِي‏

 قَالَ الرِّضَا ع آمَنَكَ اللَّهُ يَوْمَ الْفَزَعِ الْأَكْبَرِ فَلَمَّا انْتَهَى إِلَى قَوْلِهِ‏

          وَ قَبْرٌ بِبَغْدَادَ لِنَفْسٍ زَكِيَّةٍ             تَضَمَّنَهَا الرَّحْمَنُ فِي الْغُرُفَاتِ‏

 قَالَ لَهُ الرِّضَا ع أَ فَلَا أُلْحِقُ لَكَ بِهَذَا الْمَوْضِعِ بَيْتَيْنِ بِهِمَا تَمَامُ قَصِيدَتِكَ فَقَالَ بَلَى يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ فَقَالَ ع‏

         وَ قَبْرٌ بِطُوسٍ يَا لَهَا مِنْ مُصِيبَةٍ             تَوَقَّدُ فِي الْأَحْشَاءِ بِالْحُرُقَاتِ‏

             إِلَى الْحَشْرِ حَتَّى يَبْعَثَ اللَّهُ قَائِماً             يُفَرِّجُ عَنَّا الْهَمَّ وَ الْكُرُبَاتِ‏

 فَقَالَ دِعْبِلٌ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ هَذَا الْقَبْرُ الَّذِي بِطُوسَ قَبْرُ مَنْ هُوَ فَقَالَ الرِّضَا ع قَبْرِي وَ لَا تَنْقَضِي الْأَيَّامُ وَ اللَّيَالِي حَتَّى تَصِيرَ طُوسُ مُخْتَلَفَ شِيعَتِي وَ زُوَّارِي أَلَا فَمَنْ زَارَنِي فِي غُرْبَتِي بِطُوسَ كَانَ مَعِي فِي دَرَجَتِي يَوْمَ الْقِيَامَةِ مَغْفُوراً لَهُ ثُمَّ نَهَضَ الرِّضَا ع بَعْدَ فَرَاغِ دِعْبِلٍ مِنْ إِنْشَادِ الْقَصِيدَةِ وَ أَمَرَهُ أَنْ لَا يَبْرَحَ مِنْ مَوْضِعِهِ فَدَخَلَ الدَّارَ فَلَمَّا كَانَ بَعْدَ سَاعَةٍ خَرَجَ الْخَادِمُ إِلَيْهِ بِمِائَةِ دِينَارٍ رَضَوِيَّةٍ فَقَالَ لَهُ يَقُولُ لَكَ مَوْلَايَ اجْعَلْهَا فِي نَفَقَتِكَ فَقَالَ دِعْبِلٌ وَ اللَّهِ مَا لِهَذَا جِئْتُ وَ لَا قُلْتُ هَذِهِ الْقَصِيدَةَ طَمَعاً فِي شَيْ‏ءٍ يَصِلُ إِلَيَّ وَ رَدَّ الصُّرَّةَ وَ سَأَلَ ثَوْباً مِنْ ثِيَابِ الرِّضَا ع لِيَتَبَرَّكَ وَ يَتَشَرَّفَ بِهِ فَأَنْفَذَ إِلَيْهِ الرِّضَا ع جُبَّةَ خَزٍّ مَعَ الصُّرَّةِ وَ قَالَ لِلْخَادِمِ قُلْ لَهُ خُذْ هَذِهِ الصُّرَّةَ فَإِنَّكَ سَتَحْتَاجُ إِلَيْهَا وَ لَا تُرَاجِعْنِي فِيهَا فَأَخَذَ دِعْبِلٌ الصُّرَّةَ وَ الْجُبَّةَ وَ انْصَرَفَ وَ سَارَ مِنْ مَرْوَ فِي قَافِلَةٍ فَلَمَّا بَلَغَ ميان قوهان وَقَعَ عَلَيْهِمُ اللُّصُوصُ فَأَخَذُوا الْقَافِلَةَ بِأَسْرِهَا وَ كَتَفُوا أَهْلَهَا وَ كَانَ دِعْبِلٌ فِيمَنْ كُتِفَ وَ مَلَكَ اللُّصُوصُ الْقَافِلَةَ وَ جَعَلُوا يَقْسِمُونَهَا بَيْنَهُمْ فَقَالَ رَجُلٌ مِنَ الْقَوْمِ مُتَمَثِّلًا بِقَوْلِ دِعْبِلٍ فِي قَصِيدَتِهِ‏

          أَرَى فَيْئَهُمْ فِي غَيْرِهِمْ مُتَقَسِّماً             وَ أَيْدِيَهُمْ مِنْ فَيْئِهِمْ صِفْرَاتٍ‏

 فَسَمِعَهُ دِعْبِلٌ فَقَالَ لَهُ لِمَنْ هَذَا الْبَيْتُ فَقَالَ لِرَجُلٍ مِنْ خُزَاعَةَ يُقَالُ لَهُ دِعْبِلُ بْنُ عَلِيٍّ قَالَ فَأَنَا دِعْبِلٌ قَائِلُ هَذِهِ الْقَصِيدَةِ الَّتِي مِنْهَا هَذَا الْبَيْتُ فَوَثَبَ الرَّجُلُ إِلَى رَئِيسِهِمْ وَ كَانَ يُصَلِّي عَلَى رَأْسِ تَلٍّ وَ كَانَ مِنَ الشِّيعَةِ فَأَخْبَرَهُ فَجَاءَ بِنَفْسِهِ حَتَّى وَقَفَ عَلَى دِعْبِلٍ وَ قَالَ لَهُ أَنْتَ دِعْبِلٌ فَقَالَ نَعَمْ فَقَالَ لَهُ أَنْشِدْنِي الْقَصِيدَةَ فَأَنْشَدَهَا فَحَلَّ كِتَافَهُ وَ كِتَافَ جَمِيعِ أَهْلِ الْقَافِلَةِ وَ رَدَّ إِلَيْهِمْ جَمِيعَ مَا أُخِذَ مِنْهُمْ لِكَرَامَةِ دِعْبِلٍ وَ سَارَ دِعْبِلٌ حَتَّى وَصَلَ إِلَى قُمَّ فَسَأَلَهُ أَهْلُ قُمَّ أَنْ يُنْشِدَهُمُ الْقَصِيدَةَ فَأَمَرَهُمْ أَنْ يَجْتَمِعُوا فِي الْمَسْجِدِ الْجَامِعِ فَلَمَّا اجْتَمَعُوا صَعِدَ الْمِنْبَرَ فَأَنْشَدَهُمُ الْقَصِيدَةَ فَوَصَلَهُ النَّاسُ مِنَ الْمَالِ وَ الْخِلَعِ بِشَيْ‏ءٍ كَثِيرٍ وَ اتَّصَلَ بِهِمْ خَبَرُ الْجُبَّةِ فَسَأَلُوهُ أَنْ يَبِيعَهَا مِنْهُمْ بِأَلْفِ دِينَارٍ فَامْتَنَعَ مِنْ ذَلِكَ فَقَالُوا لَهُ فَبِعْنَا شَيْئاً مِنْهَا بِأَلْفِ دِينَارٍ فَأَبَى عَلَيْهِمْ وَ سَارَ عَنْ قُمَّ فَلَمَّا خَرَجَ مِنْ رُسْتَاقِ الْبَلَدِ لَحِقَ بِهِ قَوْمٌ مِنْ أَحْدَاثِ الْعَرَبِ وَ أَخَذُوا الْجُبَّةَ مِنْهُ فَرَجَعَ دِعْبِلٌ‏ إِلَى قُمَّ وَ سَأَلَهُمْ رَدَّ الْجُبَّةِ فَامْتَنَعَ الْأَحْدَاثُ مِنْ ذَلِكَ وَ عَصَوُا الْمَشَايِخَ فِي أَمْرِهَا فَقَالُوا لِدِعْبِلٍ لَا سَبِيلَ لَكَ إِلَى الْجُبَّةِ فَخُذْ ثَمَنَهَا أَلْفَ دِينَارٍ فَأَبَى عَلَيْهِمْ فَلَمَّا يَئِسَ مِنْ رَدِّهِمُ الْجُبَّةَ سَأَلَهُمْ أَنْ يَدْفَعُوا إِلَيْهِ شَيْئاً مِنْهَا فَأَجَابُوهُ إِلَى ذَلِكَ وَ أَعْطَوْهُ بَعْضَهَا وَ دَفَعُوا إِلَيْهِ ثَمَنَ بَاقِيهَا أَلْفَ دِينَارٍ وَ انْصَرَفَ دِعْبِلٌ إِلَى وَطَنِهِ فَوَجَدَ اللُّصُوصَ قَدْ أَخَذُوا جَمِيعَ مَا كَانَ فِي مَنْزِلِهِ فَبَاعَ الْمِائَةَ الدِّينَارَ الَّتِي كَانَ الرِّضَا ع وَصَلَهُ بِهَا فَبَاعَ مِنَ الشِّيعَةِ كُلَّ دِينَارٍ بِمِائَةِ دِرْهَمٍ فَحَصَلَ فِي يَدِهِ عَشَرَةُ آلَافِ دِرْهَمٍ فَذَكَرَ قَوْلَ الرِّضَا ع إِنَّكَ سَتَحْتَاجُ إِلَى الدَّنَانِيرِ وَ كَانَتْ لَهُ جَارِيَةٌ لَهَا مِنْ قَلْبِهِ مَحَلٌّ فَرَمِدَتْ عَيْنُهَا رَمَداً عَظِيماً فَأَدْخَلَ أَهْلَ الطِّبِّ عَلَيْهَا فَنَظَرُوا إِلَيْهَا فَقَالُوا أَمَّا الْعَيْنُ الْيُمْنَى فَلَيْسَ لَنَا فِيهَا حِيلَةٌ وَ قَدْ ذَهَبَتْ وَ أَمَّا الْيُسْرَى فَنَحْنُ نُعَالِجُهَا وَ نَجْتَهِدُ وَ نَرْجُو أَنْ تَسْلَمَ فَاغْتَمَّ لِذَلِكَ دِعْبِلٌ غَمّاً شَدِيداً وَ جَزِعَ عَلَيْهَا جَزَعاً عَظِيماً ثُمَّ إِنَّهُ ذَكَرَ مَا كَانَ مَعَهُ مِنْ وُصْلَةِ الْجُبَّةِ فَمَسَحَهَا عَلَى عَيْنَيِ الْجَارِيَةِ وَ عَصَّبَهَا بِعِصَابَةٍ «1» مِنْهَا مِنْ أَوَّلِ اللَّيْلِ فَأَصْبَحَتْ وَ عَيْنَاهَا أَصَحُّ مَا كَانَتَا قَبْلُ بِبَرَكَةِ أَبِي الْحَسَنِ الرِّضَا ع‏

عيون أخبار الرضا عليه السلام، ج‏2، ص: 263


[1] مدارس و محافلى كه در آن قرآن خوانده و تفسير و تدريس ميشد، اكنون خالى است، و محلّ نزول وحى چون صحرائى بى‏آب و علف و خشك افتاده است

[2] غنائم و بيت المال مسلمين را مى‏بينم كه در ميان ديگران تقسيم مى‏شود، و مينگرم كه دستهاى ايشان (آل محمّد عليهم السّلام، از آن خالى است.

[3] هر گاه هدف حربه تير جنايت و بلا و ظلم دشمن واقع ميشوند، دستهاى تهى از حربه و بسته را بسوى دشمن ميگشايند.

[4] من چون داراى محبّت شما خاندانم همه عمر در ترس و وحشت زندگى كردم، امّا اميد من همه اين است كه پس از وفاتم ديگر از عذاب در امان باشم.

[5] و قبرى در بغداد از ان نفس زكيّه‏اى است كه خداوند در يكى از غرفات بهشت او را مأوا داده است (مراد حضرت موسى بن جعفر عليهما السّلام ميباشد).

[6] و قبرى در شهر طوس است كه وا مصيبتا از غم و اندوهش كه آتش مصيبت فاجعه مرگش در اعضا و رگ و ريشه بدن شعله ميزند تا روز حشر، مگر خداوند قائمى برانگيزد و بر ستم و ستمكاران پيروز شود و درد و رنج ما را تا حدّى آرام بخشد